سفارش تبلیغ
صبا

سلام

با این دو تا لینک می تونید حالم رو درک کنید؟

حرف های خوردنی

حرف ها و آدم ها


+ تاریخ یکشنبه 91/7/23ساعت 4:10 عصر نویسنده زینب ش | نظر

سلام

_بچه های بسیج گفتن بیاین تا اون تزیین ها رو از مسجد جمع کنید.

-مردم خیلی خوششون اومده حالا بذارین باشه .

_اگه همیشه باشه دیگه براشون عادی میشه . . . مثل کسایی که همیشه آرایش می کنن...

-اوهوم...راست می گی ها...انگار دیگه آدما ازشون انتظار دارن...

_اگه آرایش نداشته باشن، انگار زشت شدن ولی چهره خودشون همین طوری ست.

-پس خوش به حال ما.

_ما راحت می تونیم قشنگ تر بشیم.

-خوشگلی مون محسوس میشه.

و البته این طور تکه پرانی ها تمامی ندارد

 هم چون خنده هایی که نمی دانیم از خوشحالی زیبایی مان ست و خوشگلی عادی آنها یا این جملات تک مضمون که مثل موازنه با هم برابری می کند ولی ما تا آن جا که دایره لغاتمان می کشد، کم نمی آوریم.

مسجد تزیین شده


+ تاریخ سه شنبه 91/7/11ساعت 11:48 عصر نویسنده زینب ش | نظر

سلام

آقای ازغدی: امام صادق(علیه السلام) از ما نمی خواهد چون ضریح و گنبد ندارد برایش گریه کنیم...

در سامرا یه گروهی می خوندن که ما با بچه شیعه ها یه روز میایم و آقا برات حرم درست می کنیم...همون جا خیلی ساده فکر کردم که ولی من این طوری بیشتر دوست دارم، خاص تره...دوست دارم امام ها رو مختلف زیارت کنم، عظمت امام بدون آینه و منبت هم صفایی دارد...

البته اگر از این غربت بتوانیم پی به حقیقت موضوع ببریم هم که عالی ست و ساده ترین مطلب آن، قبر مخفی دردانه ی رسول الله (صلی الله علیه و آله) است که دلیل مبرهن ظلم و نا بر حق بودن دشمن را بر ما و بر خودش آشکار می کند.

با احترام شهادت رئیس مکتب را تسلیت می گویم.

به امید ظهور منجی...


+ تاریخ پنج شنبه 91/6/23ساعت 9:5 صبح نویسنده زینب ش | نظر

سلام

*در نجف سینه بیقرار از عشق /گفت "لا یمکن الفرار" از عشق

*رسد روزی که در سجده بگویم / رسیدم کربلا الحمد لله

*تا جهان هست و تا نفس باقی است/ما فقط محو کاظمین توایم

*سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن/ تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران

 

سفر ما هم به پایان رسید و بازهمچون قبل عطش زیارت ( با معرفت) نمی گذارد دستانمان به درگاهش دراز نباشد و زبان فروکشیم از "اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام... و لا تخلنی من تلک المواقف الکریمة و المشاهد الشریفة... و زیارة قبر نبیک..."

به بعضی شهر های عراق رفتم ولی نمی توانم بگویم در سفر بودم...آنجا وطن من بود...من در مسجد سهله همان جا که یار سکنی می گزیند و متبرک است به حضور و عبادت پیامبران...در مسجد کوفه آن جا که علی حکم می کرد و هم او رستگاری اش را در آنجا یافت، همان جا که پسر عموی آقا متوجه بی معرفتی کوفیان شدند اما دیگر خبر را که می رساند؟...من در زیر گنبد مطهر آقا... همچون مسافرها نماز نخواندم...

مسجد سهله_مقام امام صادق(علیه السلام)

پ.ن1:دوست داشتم در زمان، اتفاقات را ثبت کنم، آنقدر دستم به این کلیدهای حجیم رایانه عادت کرده که نوشتن با قلم برایم سخت شده. اگر توانستم انشاءالله در همین بلاگ کمی تک نگاری می کنم.

پ.ن2:هر پنج بیت از آقای سید حمیدرضا برقعی است و برگرفته از بلاگ های پرسه در خیال و شفاعت و تیشه های اشک. انتخاب     شاعر صرفا به علت زیبایی اشعار و استعداد ایشان نبوده.


+ تاریخ دوشنبه 91/6/13ساعت 3:1 عصر نویسنده زینب ش | نظر

سلام

به خانه که می رسم از فرط خستگی روی کاناپه دراز می کشم. گریه می کنم.عادت ندارم بلند بلند گریه کنم، اشک می ریزم:

-         ". . . امروز آن قدر بد بود که مستحق بیشتر از این ها هستم. امروز از من لحظه ای چشم برداشته بودی، نه؟ آخر احساس کردم کنترلم امروز دست تو نبود. در همان لحظه ی کار، کار، خوب بود ولی قباحتش را پس از انجام احساس می کردم. کنترل احساساتم را نگه داشتی و کنترل کارها و اعمال را دادی به کس دیگر؟ نامردی نیست ؟ تو که از همه بهتر می دانی، من رضایت تو را به هیچ چیز نمی دهم و کارهایم را برای تو می کنم. حالا که نیتم خالص و پاک است، نمی خواهی کارهایم هم ...؟گفتی مرا بخوان و من اجابت می کنم از تو خواستم که کارهایم را قبول کنی و مورد رضایتت باشد، ولی بود؟ پس چرا هیچ نمی گویی؟ وای من چقدر حرف می زنم حال تو بگو" حرف نمی زنم ، فقط احساس می کنم و می گوید:

-         " و امّا شاکراً و امّا کفوراً . . . "

-         " ای خدای من، تو چه لطیفی! یعنی تا به حال کنترل اعمالم دست خودم بوده ؟ می خواهی بگویی کنترل را به من دادی و کمکم کردی؟ می دانم یعنی فهمیدم که کمکم کردی ولی من از تو خواسته بودم درک و فهم مسائل را به من بدهی. من در موقع عمل نمی توانم متوجه شوم کار چقدر غلط یا درست است؟ تو که کنترل را به من دادی پس چرا احساساتم را پاک نگه داشتی؟ کنترل احساسات را گرفتی که مرا عذاب دهی؟ خسته شدم . . . بس که عذاب دیدم. چرا نمی گویی؟ چرا دلیل این عذاب وجدان از کارهای زشت را نمی گویی؟. . . " ساکت می شوم و می شنوم:

-         " فطرت الله التی فطر الناس علیها . . . "

-         " خدایا شکرت . . . شکرت که هنوز فطرت الهی ام را خراب نکرده ام. . . " برای اولین بار هق هق گریه ام بلند می شود. دلم که خالی می شود، دوباره بی صدا اشک می ریزم:

-         "خدای مهربانم لطفا به کسی نگو که چقدر دوستم داری . . . و من چقدر با تو صمیمی هستم. . ."

نقاشی از خواهر گلم


+ تاریخ چهارشنبه 91/6/1ساعت 10:37 صبح نویسنده زینب ش | نظر

سلام

پدر: یه سری ها فکر می کردن اگه پیامبر (صلی الله علیه و آله) رحلت کند، کار اسلام تمام است. بعد منتظر شهادت امام علی (علیه السلام) بودند...

یه موقعی فکر می کردن با رفتن امام (ره) انقلاب هم دوامی نمی آورد ...

حالا یه سری ها فکر می کنن (می ترسن) اگر مدیران باتجربه (ی اضافی) و پیر را کنار بگذارند چرخ مملکت باز می ایسته...

**

نمی دانم وقتی از افطار تا سحر خوابتان نمی برد چه می کنید؟

خواهر نازم ذهن کوچکش را می کاود و نقاشی می کشد:

 نقاشی خواهرجون

کاش من هم حداقل کمی شبیه او ذهنی فعال داشتم.

این قضیه ی وزرات نقاشی منو یاد بلاگ" بیا ازدواج کنیم "انداخت.


+ تاریخ سه شنبه 91/5/24ساعت 1:11 صبح نویسنده زینب ش | نظر

سلام

چقدر تند تند دلم برای محرم تنگ می شود...


+ تاریخ چهارشنبه 91/5/18ساعت 5:36 عصر نویسنده زینب ش | نظر

سلام

دایی جون: بچه ها حالا درک می کنند زمان جنگ اخبار چگونه بود.

_قیمت ها که پایین می آید از رسانه ها اعلام می شود ولی همیشه بالاست.

_ با توجه به عقب نشینی تروریست ها، مهاجرین سوری به شکر خدا دارند از عراق بر می گردند.(مگر در شرق سوریه در گیری بود؟ مگر کسی از سوریه فرار کرده بود؟)

_در میانمار وضعیت ناجور نیست جمعا از دو طرف 200 نفر هم کشته نشدند.(مگر مسلمان ها توانستند از خود دفاع کنند؟)

*

در میانمار ...وضعیت واقعا اسف بار است...

نمی دانم جز دعا چه از من ساخته است؟

(نمایی از فاجعه)

به امید ظهور منجی . . .


+ تاریخ چهارشنبه 91/5/11ساعت 11:36 صبح نویسنده زینب ش | نظر

سلام

این پست را دوباره تکرار کردم چون خیلی زیبا بود...

به نام خدای رمضان

خدا مال همه است. مال من، مال شما، مال یکایک ما و شما. خدا نمایندگی انحصاری ندارد. خدا به تعداد آدم ها در زمین شعبه دارد. خدا تنها امکانی است که هیچ کس نمی تواند از من و شما بگیرد.

خدا تنها دارایی است که فقیران بیشتر از ثروت اندوزان دارند. خدا تنها ذخیره ای است که هیچ حکومتی نمی تواند مردم را از آن محروم کند یا توزیع آن را در اختیار خود بگیرد یا کوپنی و جیره بندی اش کند. خدا تنها قدرتی است که مظلومان بیش از ستمگران دارند. خدا تنها رفیقی است که در هیچ شرایطی رفیقش را تنها نمی گذارد و به او خیانت نمی کند. خدا تنها پناهگاهی است که امنیتش هیچ گاه به مخاطره نمی افتد و حفاظ و حصارش خلل نمی پذیرد.

خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچ گاه بسته نمی شود. خدا تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد و با پای شکسته هم می توان سراغش رفت. خدا تنها معشوقی است که به عاشقان خود عشق می ورزد. خدا تنها قاضی است که در قضاوتش احتمال ظلم و خطا نمی رود و عدالتش کمترین خدشه ای نمی پذیرد. خدا تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد و بیشتر می خرد. خدا تنها حاکمی است که دنبال راهی برای خلاصی محکوم می گردد. خدا تنها دارنده ای است که بی منت و چشم داشت می بخشد. خدا تنها دادستانی است که راه های فرار را نشان خلافکار می دهد و کلید زندان را در جیب مجرم می گذارد و چشمش را بر خطای گناهکار می بندد.

خدا تنها محبوبی است که محبان خود را تر و خشک می کند. خدا تنها حکمرانی است که هوای مخالفین خود را هم دارد و عصیانگران مملکت خود را هم از موهبت و لطفش محروم نمی کند. خدا تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن خنک می شود نه با تنبیه کردن. خدا تنها کسی است که دشمنانش را هم بر سر سفره ی اطعامش می نشاند و به منکران و تکذیب کنندگانش هم روزی می دهد.

خدا تنها کسی است که علی رغم دانستن، چشم می پوشد و در عین توانستن، در می گذرد و می بخشد. خدا تنها پادشاهی است که ملاقاتش نیاز به وقت قبلی ندارد. خدا تنها کسی است که برای همگان بهترین را می خواهد و از عهده ی تامینش هم بر می آید. خدا تنها متعهدی است که اگر امانت وجودت را به دستش بسپاری بهتر از خودت مراقبت و محافظتش می کند و بیشترین سود را نصیبت می سازد.

خدا تنها کسی است که اگر یک قدم به سویش برداری، ده قدم به سویت پیش می آید و اگر به سمتش راه بروی،به سمت تو می دود. خدا تنها کسی است که اگر از تو محبت ببیند، زیر دینت نمب ماند و با قدردانی شگفت و بی نظیرش تو را شرمنده می گرداند. خدا تنها کسی است که وقتی همه رفتند، می ماند و وقتی همه پشت کردند، آغوش می گشاید و وقتی همه تنهایت گذاشتند، محرمت می شود. خدا تنها حاکم مقتدری است که برای بخشیدن گناهکار هزاران بهانه می تراشد. هزاران وسیله می سازد و انواع عذرها و بهانه ها را به دست خطاکار می دهد تا تبرئه اش کند . . . و ماه رمضان یکی از این بهانه ها و وسیله ها ست و از مهم ترین و موثرترین و کارسازترین آن ها. ماه رمضان، مهلت یا وقت اضافه ای است که خدا برای غفلت زده ها و درراه مانده ها و دیر رسیده ها فراهم می کند.

ماه رمضان، مهمانی دیار عالی است که خدا کارت دعوتش را برای همه ی مردم، از کوچک و بزرگ، پیر و جوان، و عابد و عاصی، و صالح و طالح می فرستد. ماه رمضان، مقطعی از زمان است که خدا ناز بندگان را می کشد، به دنبال فراریان و گریختگان می فرستد. و هر شرط و شروطی را برای ورود به خانه و مهمانخانه اش برمی دارد.

بیایید این فرصت آسمانی را دریابیم.

 سید مهدی شجاعی


+ تاریخ سه شنبه 91/5/3ساعت 5:29 عصر نویسنده زینب ش | نظر

سلام

انبوه اطلاعات موجود در صفحات وب از نوشتن در این بلاگ مایوسم می کند. چند هفته ای است که دارم تلاش می کنم درباره ی شهید کاوه مطلبی بنویسم ولی مدام فکر می کنم که اطلاعاتم خیلی محدوداست( که هست).در این مدت ده ها صفحه ی وب را زیر و رو کردم و یک کتاب درباره ی ایشان خواندم که آن را هم مدیون همین تار جهان نمای وب هستم که البته تقریبا چیزی از آن اطلاعات را در این پست ذکر نکرده ام به امید آن که خوانندگان خود به دنبال چنین لینک هایی بروند.

چند ماهی می شد که برادر گرام از آن فیلمی که در جشنواره دیده بود، چیزهایی می گفت. می گفت که فیلم درباره ی زندگی شهید کاوه هست و البته همین کلمه، تصوراتم را از فیلم کاملا متفاوت از حقیقت آن کرد.

خدا را شکر می کنم که ملت، فیلم "روزهای زندگی" را نداشت و توفیقی اجباری نصیبم شد که"شور شیرین" زیبا را ببینم.

مسئول سالن گفت هرجا می خواهید بنشینید و من متوجه نشدم با این جمله قصد اکرام ما را داشت یا تمسخر. هضم سخت حضور فقط 5-6 نفر در سالنی به آن بزرگی، شروع تحلیل کردن هایم را به تاخیر انداخت.

فیلمنامه ی بسیار متفاوت "شور شیرین" از هر فیلم دیگری که درباره ی سرداران شهید ساخته شده، وجه تمایزش است و حالت داستانی اش، بیننده را از فکر عدم شایستگی نویسندگان و کارگردان های زمینه ی دفاع مقدس رها می کند. فیلم فقط قسمت کوتاهی از حضور شهید گرانمایه را در جبهه نشان داده بود، نه در صحنه های دیگر زندگی اش یا بعضا تمام آن و همین نیز یکی از تفاوت های آن با باقی این گونه فیلم ها بود. قهرمان داستان در آخر کشته نمی شود ولی تو در آخر به یاد آن می افتی که قهرمان این داستان یکی از پهلوانان حقیقی ما بوده که به دست خبیثانی به شهادت رسیده. وقتی فیلم تمام می شود، تو اقتدار می بینی ولی حزنی بدیع افکارت را پر می کند.

در این کار دیگر قضیه بعثی ها نیستند و اتفاقات در هوای گرم جنوب نمی افتد. با ذکر این همه  نقاط تمایز شاید هنوز هم نتوانید جدید بودن کار را درک کنید ولی متفاوت است و زبان نوشته جات ما هنوز ناقص و قاصر در ادای نامفهوم موضوعات.

کار دوبله ی فیلم هم عالی بود، توانایی نقد این بخش را ندارم و فقط از دید یک کار نابلد و بیننده ی صرف می گویم؛ صدای دوبلر ها خوب بود وهماهنگ و انتخاب بازیگران نیاز به دوبلاژ هم به احتمال کافی و عالی بود.

من پیش از دیدن این فیلم شاید فقط اسم شهید کاوه را شنیده بودم ولی حالا او را بیشتر می شناسم و حالا که چیزهایی درباره اش می دانم، فهمیدم چقدر استناد این فیلم ریز و زیبا در جریانش نهفته بود. مثل:"همیشه همین طور بود، عملیات محدود بود یا بزرگ، قبلش وضو می گرفت؛ دو رکعت نماز می خواند و بعد هم دعا و گاهی گریه و انابه را هم چاشنی اش می کرد.*"

*ساکنان ملک اعظم(1)؛ کتاب کاوه، سعید عاکف، انتشارات ملک اعظم

دیگر داشتم از قرار دادن این مطلب در بلاگ صرف نظر می کردم که تبلیغ دوباره و البته محدود این فیلم، وجوب این کار را برایم آشکار کرد. کاش با این کار بتوانم ذره ای به کارکنان فیلم گفته باشم: از تلاشتان ممنون + به امید ادامه یافتن این گونه تلاش ها در این زمینه ی مقدس

شهید کاوه از کتاب ساکنان ملک اعظم(1)


+ تاریخ شنبه 91/4/24ساعت 12:5 صبح نویسنده زینب ش | نظر
\