سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

سلام
زهرا هم کلاسی مون بود دبستان و راهنمایی
اوایل فکر میکردم خیلی ناز داره و نشد نزدیکش باشم
اواخر اما شده بودم "دایی" و زهرا از معدود بچه هایی بود که مصمم دایی صدام می‌کرد
حتی چند باری که برگشته بود هم بهم می‌گفت داااایی! احتمالا بچه های دیگه خاطره ش رو فراموش کرده بودند و کلی چیزای جدید ازم ساخته بودن ولی آخرین تصویر من تو ذهن زهرا همون دایی مونده بود
خودم هم هر بار با یه مکثی به صرافت دایی بودنم می افتادم
قبل و بعد رفتنش زهرا رو دیگه خیلی دوست داشتم؛
دختر تپلی و مهربون با دستای کشیده!
دلم نمیخواست حتی بره یه مدرسه دیگه چه مخصوصا تیزهوشان که هدی هم رفته بود همونجا.
یه سالی که برگشت گفت که ممکنه بیاد همینجا پیش خودمون ولی حالا سالهاست که ما از اونجا هم فارغ التحصیل شدیم‌ و زهرا رو جز در قاب عکس مجازی ندیدیم.
اوایل با ایمیل سالی یکی دو بار حرف میزدیم و بعد همون هم دیگه قطع شد.
اسمش ولی همیشه تو اینباکس ایمیلم برام جذاب و جالب بوده.
تو ایمیلاش خیلی زندگی خوب و باحالی داشت، گاهی فکر میکردم شاید از نگاه و اندیشه ی مثبتشه.
سالها بعد دوستش، زینب رو دیدم‌ و می‌گفت بعد دبیرستان، دو سال کالج خوند و سال دوم پزشکی یه دانشگاه قبول شد (همونی که میخواست).
عکسای جدیدتر ازش دیدم تو گوشی زینب لاغر کرده بود و آرایشاش به صورتش میومد.
اتفاقا مدلی که برا زینب هم از زندگی ش و روزهاش تعریف کرده بود خیلی ایده آل طور بود؛
ورزش، انگیزه درس خوندن، دوستای کالج، دریا و ...
قضاوتتون نمیکنم ولی خودتون بهش فکر کنید که تو ذهنتون زهرا رو با روسری ترسیم میکنید؟!
خب آره زهرا حجاب ( با تعریف همون ور آبی) داره خیلی هم شیک خیلی هم خوشگل.
 هر چیزی از زهرا اگه حس لاکچری و پولداری بهم نمیداد از مدل لباس و حجابش خیلی حس کردم.
امیدوارم بدون عکسش درک کنید تیپشو تو فرهنگ استرالیایی!
وقتی وارد فیسبوک شدم؛ اولین نفر زهرا بهم ریکامند شد. عکساش برام خیلی دوست داشتنی بود؛ همون زهرا بود، همون قدر ساده و مهربون و گرم هنوز صورتش تپل بود با جوشای زیر پوستی و حجاب تک زهرا تو همه ی عکس ها چشمنواز بود بین اون همه دوست و هم کلاسی.
یکی یکی میدیدم و دلم غنج میرفت از دلتنگیش.
از عکسای سفر حج ش هم گذشتم.
تو هیچ عکسی زهرا کنار مردی نبود،
عکس تولد بود و پیرمردی که زهرا و خواهر و برادرشو بغل کرده!
عجیب نبود که بابابزرگش بغلش کنه
عجیب جایی بود که بابابزرگش وزیر باشه!

پ.ن: دلم نمیخواست این همه حس آزادگیم به زهرا و حالش؛ همه حال خونوادگی و تحصیلاتیش و اینکه "واااای چه عجیبه آدم یه هم کلاسی دوران کودکیشو این مدلی اون سر دنیا ببینه!" یا "اوووف این اصلا عوض نشده" ختم شه به همون جایی که همه میگن و تو نمیخوای باور کنی 


+ تاریخ جمعه 96/4/16ساعت 6:21 عصر نویسنده زینب ش | نظر
\