سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

نمودی از جریان زندگی

سلام

تا مهلت نت تمام شود زیاد نمانده، فیلم هم منتظر است که دانلود شود...

خب پس مشکل کجاست؟ بدو دانلود کن.

نه، تبلت جا نداره. کارت حافظه هم پره. باید بریزم رو کامپیوتر.

در هم بر هم یه عالمه عکس و فیلم رو خالی می کنم تو یه نیوفولدر تو درایوی که به عنوان انباری استفاده میشه.

همون درایوی که پیش از این هم با فایلای درهم پر شده .نگاه می اندازم به تاریخ ها از چند سال پیش هم مانده که مرتب نشده...

به واقع این فایل هایی که تا حلقوم تبلت و اس دی کارت رو پر کردن چقدر ارزش دارن که با انتقالشون به درایو انباری فراموش میشن حتی تا یک سال...

خب، میدونی وقت نداشتم. مدام درگیر درس و دانشگاه و ...

حالا که وقت دارم باید هارد رو از غبار چند ساله تمیز کنم ، بعد درایو انباری و بعدم نوبت دل کندن از اطلاعات با ارزش مجهول تبلته.

خب هاردِ پر شده از دل مشغولی ها و سرگرمی های من از اوایل دوران راهنمایی، بیا که قرار است با فایلها وداعی تلخ داشته باشیم

نه نه ...

توان ندارم. دلم میخواهد همه ی این ها را سخت در آغوش بگیرم و هر شب با هم بخوابیم.

کلیپ های جور و نا جوری که با تعجیل و تاخیر برای هر مراسم و مجلسی ساختم، حالا باید فراموش شوند به خاطر کیفیت تصویر و صوت، به خاطر به درد نخوری ها...آه اصلا این انقضا داشتن فایده چقدر دردناک است.

فیلم های تبلیغاتی با ایده های نو که حالا نمیدانم مثلا قرار بود ایده های تبلیغات پپسی و مایکروسافت و ... به کجای این زندگی بزنم؟ ولی باز هم همینها دلتنگم میکند

فیلم های شهداء ... دوستشان دارم اما نمیدانم قرار است چه کار بکنند؟ به خودم می گویم اگر روزی احتیاج پیدا کردم تواینترنت به این بزرگی حتما پیداش می کنم اما کی تضمین میده؟ اگر این دلبستگی هایم را در گوشه ای از تاریخ حلق آویز کردند و بی صدا خاک کردند، دست من به کجا بند است؟

داشتم پوشه هایی را میدیدم که پر از فیلمهای دادگاه های سیاسی بود و مناظره های سالهای مختلف و عکس های بلوای فتنه 88 و ... آه اگر این ها در هارد گوشه ی اتاق من خاک نخورد و من در قلبم این ها را برای شاهد نگاه ندارم، کسی هست به فرزندم بگوید آن روزها ما چه دیدیم؟ طفولی که این روزها به دنیا می آیند خواهند دانست که روزی مملکت از چه فجاعتی گلیم خودش را خارج کرد؟

من اینجا نشسته ام و پدری دارم پر از داده از هشت سال دفاع اما چقدر بوده دریافت من؟ حالا فکرش هم برایم سخت است که من عکس و فیلم شهدا را از این هارد پاک کنم به امید اینکه طفلم در اینترنت روزی به دنبالشان بگردد و آن ها را بیابد...


+ تاریخ چهارشنبه 95/4/30ساعت 4:59 عصر نویسنده معصومه | نظر

سلام

کسی که قسم نخورده است بعد یک - دو سال دیگر نمی شود بازگشت؟

بعد این همه وقت آمده ام همه ی گلایه ها را به همین وبلاگ بگویم، بگویم: عزیزم کجا بودی که ما را کپشن های بداهه ی اینستا غرق نکند؟

کجا بودی . . .

وبلاگ عزیز! هیچ می دانی حالا اصلا آن کیبرد با آن کلید های زمخت و گنده اش دیگر زیر دستم پستی و بلندی نمی سازد؟

آرام و یواش بهت می گویم . . . حقیقت است، خب باید که بدانی؛ این روز ها دیگر خبری از کامپیوتر نیست . . . ببخشید ولی . . . ولی با تبلت یادت کرده ام، قصد بی احترامی نبود . . .

این روزها عادتمان شده بی ادبی ها، خیلی نمی فهمیم چه می کنیم!

روزهایی که به شوق دیدارت روی یک صندلی چهارپایه می نشستم و دست هایم را آماده نبرد با کلید های رو کیبرد می کردم و . . . آن روز ها چقدر قوی بودیم . . . حالا که برای تایپ فقط لمس (ناز!) می کنیم.

آن روز ها عجب برو و بیایی داشتی برای خودت.

شاید بدانی، ها؟ از کانال های شخصی سازی شده تلگرام نگویم بهتر نیست؟ از کپشن و منشن و تگیشن و . . .

نه بیا در این وصال از دیگران نگوییم . بگوییم از خودمان دوتا که چقدر هم را دوست داشتیم . . . پناهگاه مخاطراتم! تو را برای هنوز هم دوست می دارم . . .

وبلاگ! با توام چرا این همه حرف می زنم فقط سکوتی؟ مرا که فراموش نکرده ای؟ همو که برایت هزاران پست نوشت و بین خودمان نگهداشت، نگذاشت مخاطرات نا به جا تو را هم بدنام کند؛ هر چند، همان غیر سیکرتش هم جفتمان را رسوا کرد که بهترین سند همین پست افشاگرانه ست.

چقدر انگار شکسته شده ای و اما من . . . مرا ببین . . . اول آمدم بگویم جوانی ام را ببین، ببین دوستت چقدر بزرگ شده، به کسوت دانشجویی درآمده . . . اما وبلاگ! حالا می انگارم که بسیار بسیار طفلم برابر تو، برابر تمام ایده آل ها و کمال گرایی ها و . . . اصلا حتی کمبود های دوران پیشین.

این نامرد را بعد این مدت ها، کنارت به یاد آر که خاطراتمان را بس نیازمندم .


+ تاریخ پنج شنبه 95/3/13ساعت 12:9 عصر نویسنده معصومه | نظر

سلام

سال هاست که مسلمین در این ایام به امر خدای احد در کنار یکدیگر مناسک ابراهیمی حج را به جای می آورند.

حج بزرگترین اجتماعی ست که مسلمین همه و همه با هر مذهب و فرقه ای کنار یکدیگرند، این اعمال اشتراک ماست و ما آن را در کتاب آسمانی مان یافته ایم.

قرآن، حج ، رسول اکرم صلی الله علیه وآله و ... اعتقاداتی ست که ما را به هم نزدیک می کند.

همه ما از صمیم قلب گسترش دین الهی اسلام را می خواهیم و دوست داریم این عشقمان را در دنیا به همگان معرفی کنیم، اما؛ سال هاست ک جمعیت ما در فشار است.

باری، در حج می گوییم استکبار جهانی را نمی خواهیم و متهم می شویم، ما بر اساس کتابمان عمل می کنیم اما کسانی که خود را هم دین ما می دانند، به ما حمله می کنند.

هر جا که زندگی می کنیم، به مسجد می رویم، نماز می خوانیم، روزهای جمعه، اعیاد فطر و قربان و ... اعمالی به صورت جمعی انجام می دهیم و باز عده ای که ادعای اسلام دارند به ما حمله می کنند، مگر مسجد حریم خدا نیست؟ مگر نماز امر او نیست ؟ چرا در حال نماز در مسجد کشته می شویم به جرم کفر توسط داعیه داران اسلام؟ چه تعداد از مسلمین این روزها به دست کسانی کشته می شوند که خود را مسلمان می دانند و وای بر ما اگر اینان هم دین ما باشند!

ما می خواهیم دینمان جهان را فراگیرد، چقدر زیباست که می بینیم روزانه اسلام دل بسیاری را روشن می کند به نور خود.

ولی انگار از طرفی دیگر با سرعتی فزاینده داریم از جمعیتمان می کاهیم....

آنان که به خاک و خون کشیدند عراقیان را سوری ها را یمنی ها را....نه اصلا اسلام را... مگر ما امت رسول صلی الله علیه و آله نیستیم؟ کثرت ما فخر رسول است...

امسال حاجیان کنار هم بودند و عشق الهی شان را در این مناسک به زیبایی دیدند... حوادثی برایشان پیش آمد که دل همه ی اسلامیان را اندوهگین کرد... حوادثی که به اتفاق و تصادف شبیه نبود، حوادثی که فاجعه ای دوباره بر ما تحمیل کرد و باز هم تعداد زیادی از رهروان رسول اکرم صلی الله علیه وآله را از این جهان کاست.

مسلمانان ماتم زده جهان همه با هم دست نیاز به سوی خدای احد بلند می کنند و برای سلامت حاجیان و همه مسلمین در سختی دعا می کنند.

دعا نقدی است که به درگاه خدا می فرستیم، روزهایی که دلمان می خواست برای سوری ها کاری کنیم اما هیچ در توان نداشتیم، حشر می خواندیم. چه ختم های صلوات که برای رهایی یمنی ها گرفته ایم....

همراهی دل هزاران مسلمان با حاجیان باز هم جمعیت ما را پر قدرت تر می کند که بالاتر از قدرت الله نیست و دل های ما همه وصل اوست.

 

 به امید ظهور منجی

حج + منا + کشته + سقوط جرثقیل


+ تاریخ جمعه 94/7/3ساعت 4:15 عصر نویسنده معصومه | نظر

سلام

بالاخره داستانم رو به جایی که خیلی وقته معطلش کردم رسوندم.

دارم میرم، خداحافظ.

البته ازون آدما نیستم که بی نطق، خداحافظی کنم. کلی هم حرف می زنم ولی خیلی به درد نمی خورد. میشه کلا از همین حالا در امید رو بست.

نمیخام بگم کدوم دلایل، دلیل به اینجا رسیدنم نیستن چون فکر می کنید دقیقا هموناس که وادارم کرده برم.

اما سعیمو می کنم بگم چرا تموم شد. تموم شد چون نادیا گفت فوندانسیون قوی ندارم و این تهش بود نه سرش. یعنی خودم می دونستم. تموم شد چون هدی بهم می گفت کلا تو بلاگت یکی دیگه هستی ولی مهمم نیس. الان تموم شد چون حرف آدما رو اونقدر نمی دیدم.

تمومش کردم که بگم باید قوی باشم تمومش کردم که بدونم بی تجربه وارد شدم و قشنگ نیست که در حین رسیدن دارم تجربه کسب می کنم.

اون اولی که شروع کردم کلی دوست پیدا کردم، شاید می شد مثل اونا شد ولی نشد و من فهمیدم بی برنامگی...نادیا گفت فوندانسیون.

همین الانم دارم وجوب اتمام رو بهتون اثبات می کنم با این متن مشوش و محتوای نارس.

چقدر بد می نویسم چقدر سخت مطلب بیان می کنم. هزار بار اینو با وجودم حس کردم مخصوصا در مقابل بلاگ های عالی دوستان که اصلا حس حقارت می کنم حس بچه ای که بی خودی دلش خاسته تو همه کارا سرک بکشه.

وبلاگ نویسی ترک نمی شود اما ابراز نمی شود آن هم برای مدتی. اصلا همین، همین که دلم نمیومد بعد این چند سال زحمت بیهوده، از صفر شروع کنم. مثل اون همه کتابی که زیر تختمه ولی دلم نمیاد بیرون بدمشون، دلم نمیاد این جا رو به فنا برسونم.

یکی دیگه از دلایلم خانوم طهرانی بود. بلاگش رو که می خوندم حس نزدیکی داشتم برا نوشتن ولی نمی دانم چرا عاید نمی شد.

ترک اینجا خیلی به معنی ننوشتن نیست حتی همینجا! به معنی اعلام ناامیدیه. تازه حتی با دمیدن امید میشه دوباره هم برگشت بهش.

اینو بدونید که رفتن من هیچ گاه معنی رفتن نمی دهد.

ولی خداحافظ

خداحافظِ لحظات ناب ثبت شده در اینجا خداحافظِ دوستان شناس و ناشناس اینجایی.

خداحافظ لحظات ثبت نشده و عقده شده.

بیا با هم بی هدفی وجود این بلاگ را تمام کنیم.

ولی حرفایمان می ماند. جا داریم برای حرف زدن حتی اینجا هم جا میشیم باور کن.

این دل نکندنه آدمو یاد خداحافظی از یه دوستی میندازه که مجبوری خیلی کوتاه فقط بگی خدافظ چون بابات پشت در منتظره ولی هی حرفتون به درازا میکشه.

ما خداحافظی می کنیم برای نزدیکی بیشتر.

رفع مزاحمتم را بپذیرید همچنین طلب پوزشم را بابت به درازاکشیدن این زحمت...

 


+ تاریخ سه شنبه 93/5/7ساعت 12:55 صبح نویسنده معصومه | نظر

سلام

این قطرات ریز است که امروز قصد ابطال دارد. با دستان ظریفش متوسل لب هایت می شود، همان ها که به یمن قدم مبارک ارباب خشکیده اند.

باران دعوتت می کند ثواب روزه ات را دو چندان کنی و تو فکر می کنی مگر می شود این باران مومن نباشد، او هم به یمن قدم ارباب به آسمان دلت لطافت می بخشد. به ارباب دلربا که می اندیشی...

قطره هم دیگر التماس نمی کند، از روی لبت سر می خورد به زیر پا. انگار شرمنده شده.

و تو این یک بار را به یاد لبان زیبایش که دعوت مومنی را در ساحل داغ نپذیرفت، شرمنده قطرات مومن می شوی، همین یک بارست.

 

میدان مشک کربلا معلی


+ تاریخ سه شنبه 93/3/13ساعت 3:36 عصر نویسنده معصومه | نظر
\